

صداقت گوهر گرانبهایی است
که صاحب خود را همیشه به مقصد میرساند.
صداقت شرط اصلی اعتماد است.
صداقت را تنها نباید بر زبان جاری نمود
بلکه باید در گفتار پدیدار نمود.
صداقت را تنها نباید بر چشم ها جاری نمود
بلکه باید در دیدار پدیدار نمود.
صداقت را تنها نباید بر گوشها جاری نمود
بلکه باید در شنیدن پدیدار نمود.
صداقت را تنها نباید بر دست ها جاری نمود
بلکه باید در عمل پدیدار نمود.
صداقت را تنها نباید بر پاها جاری نمود
بلکه باید در طریقت پدیدار نمود.
باید با صداقت اندیشید ،
با صداقت شنید ،
با صداقت دید ،
با صداقت عمل نمود
وبا صداقت طی طریقت نمود.

تاریخچه روز ولنتاین
فرارسیدن اربعین امام حسین علیه السلام
را به همه دوستان اندیشه ای
تسلیت عرض می کنم
محمد / اندیشه
















زندگی هدیه خداوند به ماست
و شیوه زندگی هدیه ما به خداوند است .
آنچه هستی هدیه خداوند است
و آنچه می شوی هدیه توست به خداوند.
زندگی را باید عاقلانه شناخت ،
عاشقانه پیمود و عارفانه به پایان رسانید .
خوشبختی داشتن چیزهایی که دوست داریم نیست ،
دوست داشتن چیزهایی است که داریم .
















همه در بعثت ذرات هستیم همه پیغمبر به ذات هستیم
بشر آیینه دار بی ثباتی است وگر نه دانش توحید ذاتی است
خدا جز خاک ، ماوایی ندارد جهان غیر خدا جایی ندارد
خدا در لابه لای لا مکان است خدا مثل حقیقت بی نشان است
خدا جاری ، خدا می بارد اینجا خدا این عشق را میکارد اینجا
خدا در گل ، خدا در آب و رنگ است خدا نقاش این جمع قشنگ است
خدا یعنی درختان حرف دارند شقایق ها درونی ژرف دارند
خدا ذات گل و ذات قناری است خدا اثبات باران بهاری است
خدا را میتوان از خلسه فهمید خدا را در پرستش میتوان دید
خدا در باطن آباد شراب است خدا در قعر چشمان تو خواب است
خدا در هر نظر آیینه ی ماست همین حالا خدا در سینه ی ماست



آه ای خدای مهربــــون ، بشنو تو این ساز دلم
نمیخوام که این دفعــــه ، اعتراف نکرده باز برم
آره میخوام حرف بزنم ، به این قفس ســر بزنــــم
کاش نشم مجرم و مــن ، به سوی تو پر بزنـــــــــم
کاش میشد رها بشم ، من از این زندون تنگ
این زندونی که میله هاش ، عمری بوده از جنس سنگ
میگن هر کی ستارشـو ، تو آسمون پیدا کنــــــــــــه
باید که کوله بارشـــــو ، یه بار دیگه نگاه کنــــــــه
آره منـــم ستارمـــــــو ، کم نور و بی نشون دیـــدم
ولی تو کــــوله بار دل ، چیزی جز عشقت ندیــــدم
کوله باری که همـــش ، بوده پر از دلواپســــــــــی
امشب از این دنیای تلخ ، باید کنم خدافظـــــــــــــــی
وای که تو این شب سیاه ، کی میرسم من بـــــه وداع
کی این دل شکستمـــــو ، میدم به دستت ای خـــــــدا
این دل بی گناه مـــــــن ، واسه رسیدن به نگـــــــات
سر سجاده ی عشـــــــق ، از ته دل می کرد صـــدات
آه ای خدای عاشقــــــی ، واسه سفر به ملکـــــــــوت
تموم زندگی مـــــــــــن ، فقط دعا بود و سکـــــــوت
دعا واسه روزی که من ، پرواز کنم به سوی تــــــــو
سکوت واسه لحظه ای که ، نگام کنن چشمون تـــــــــو
معصومه جهش



آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همينجاست بخند
آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد
فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست بخنــــد
راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد
آدمك نغمه آغاز نخوان !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .
پرنده بر شانه های انسان نشست .
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :
اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .
اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.
انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت: راستی ، چرا پرزدن رو کنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .
انسان دیگر نخندید ، انگار ته خاطراتش چیزی را به خاطر آورد .
چیزی که نمی دانست چیست ؟ شاید یک آبی دور یا یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته
است .
درست است که پر زدن برای یک پرنده ضرورت است ،
اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود.
پرنده این را گفت و پر زد .
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی
این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دل تنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :
یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟
زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی ....
راستی عزیزم ، بالهایت را کجا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه های خود گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد ،
آنگاه سر را در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!!!
ای بهار
ای بهار
تو پرنده ات رها
بنفشه ات به بار
می وزی پر از ترانه
می رسی پر از نگار
هرکجا رهگذار تست
شاخه های ارغوان شکوفه ریز
خوشه اقاقیا ستاره بار
بیدمشک زرفشان
لشکر ترا طلایه دار
بوی نرگسی که می کنی نثار
برگ تازه ای که می دهی به شاخسار
چهره تو در فضای کوچه باغ
شعر دلنشین روزگار
آفرین آفریدگار
ای طلوع تو
در میان جنگل برهنه
چون طلوع سرخ عشق
چون طلوع سرخ عشق
پشت شاخه کبود انتظار
ای بهار
ای همیشه خاطرات عزیز
عاقبت کجا ؟
کدام دل ؟
کدام دست ؟
آشتی دهد من و ترا؟
تو به هر کرانه گرم رستاخیز
من خزان جاودانه پشت میز
یک جهان ترانه ام شکسته در گلو
شعر بی جوانه ام نشسته روبرو
پشت ای دریچه های بسته
می زنم هوار
ای بهار
ای بهار
ای بهار ...
گدا زاده ای بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد و عقل را به کل در
باخت . خبر به شاه رسيد که فلان گدا از عشق تو روز و شب ندارد . شاه
صاب جمال درويش را نزد خود خواند و گفت اينک که بر من عاشق شدی دو
راه در پيش داری يا در راه عشق ترک سر بگويی يا اين شهر و ديار را ترک
کنی. درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود راه دوم را بر
گزيد و از شهر خارج شد در اين بين شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا
سازند .وزير شاه پرسيد: اين چه حکم است که سر از تن بيگناهی جدا
سازی؟شاه گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت اگر به راستی عاشق
ميشد بايد در راه عشقش از جان ميگذشت سر او بريدم تا ديگر کسی در
عشق ما دعوی دروغ نکند. و اگر او در راه عشق ما از جان ميگذشت من
هم تمام مملکت را فدای او ميکردم.
ترک جان و ترک مال و ترک سر هست در اين راه اول ای پسر
من در تو متولد ميشوم،
در تو رشد ميكنم،
در تو مي آموزم،
در تو پير ميشوم.
حركت من پويايي توست،
سكون تو خاموشي من.
من در تو ريشه ميدوانم،
از تار و پود تو انديشه و افكار من شكل ميگيرد
و تو همان خاكي كه براي ماندنت،
ريشه هاي مرا چنگ ميزني.
من تو را رنگ ميكنم،تو را ميسازم
و هر بار كه خسته از اين ساختن تو را نگاه ميكنم،
ميبينم كه رنگ تو را گرفته ام و تو مرا ساخته اي.
من راه هاي تو را ادامه ميدهم
و هميشه در اين ترديدم كه من تو را پيش ميبرم
يا تو مرا به سوي خود ميكشي و رشد ميكنم!