

نيـمه شـب بـود و غمـي تـازه نفـس
ره خـوابــم زد و مـــانــدم بــيــدار
ريــخــت از پــرتـو لــرزنـده شـمــع
ســايـــه دسـتــه گلـي بـــر ديـوار
هـمـه گـل بود ولي روح نداشـت
سايـهاي مـضـطـرب و لــرزان بود
چهرهاي سرد و غم انگيز و سياه
گــويـيـا مــرده ء سـرگــردان بـــود
شمع خاموش شد از تـنـدي بـاد
اثــر از ســايــه بـــر ديــوار نـمــانـد
كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟
كــه دمـي چـنـد در ايـنـجا گذرانـد
ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ
جسم درماندهام از روح جـداست
مــن اگــر سايــه ء خـويـشم يـا رب
روح آواره مـن كـيـست ؟ كجاست ؟
مي تراود مهتاب،
مي درخشد شبتاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفتهﻯ چند،
خواب در چشم ترم مي شكند.
نگران با من استاده سحر .
صبح مي خواهد از من ،
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر
در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند.
نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
ای دريغا به برم مي شكند.
دستها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند
مي تراود مهتاب
مي درخشد شبتاب
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود :
غم اين خفتهﻯ چند،
خواب در چشم ترم مي شكند.
همه فریاد میزنن ، تو کربلا نام حسین
دنیا رو تار میکنه ، اشک چشمهای حسین
زینب ناله میکنه ، از سر نوشته یا حسین
همه دنیا می دونن ، که جاش بهشته با حسین
این شبا دل میگیره ، به یاد دردای حسین
دلو باز میسوزونه ، غم اشکهای حسین
دلمو گره زدم
من به نام یا حسین
آره من میسپرمش
اونو به دست یا حسین
معصومه جهش
شبان گاهان لب درياچه ميرفتم
و مي گفتم به خود
او يك شب آنجا ديده خواهد شد .
من او را پيش از اين هرگز نديده
نام او را نيز نشنيده
ولي انگار با هم روزگاري آشنا بوديم .
نمي دانم كجا بوديم
كه من در نيلي چشمان او
او در كبود رود شعر من
زمانها در شنا بوديم
شبي آمد ، وليكن دير وقت آمد .
نه فانوسي ، نه مهتابي
هوا بس تيره بود و دامن درياچه پر توفان
سوار قايقي گشتيم و بر خيزآبها رفتيم تا ديري
ولي دردا چه تقديري
من او را باز هم نشناختم ، زيرا
كه شب تاريك بود و موج نيرومند
از آن سو قصّه ي تلخي است
اي افسوس ، اي اندوه
او را موجها بردند !
و اينك
هر سحر در قلب من ، نيلوفري نمناك مي رويد . . .

شهادت امام حسين ( ع )
را به شما دوستان انديشه اي تسليت ميگم
اهل كاشانم .
روزگارم بد نيست .
تكه ناني دارم، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .
دوستاني ، بهتر از آب روان .
و خدايي كه در اين نزديكي است .
لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند .
روي آگاهي آب ، روي قانون گياه .
من مسلمانم .
قبله ام يك گل سرخ .
جانمازم چشمه ، مهرم نور .
دشت سجادۀ من .
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم .
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .
سنگ از پشت نمازم پيداست .
همه ذرات نمازم متبلور شده است .
من نمازه را وقتي مي خوانم .
كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را ، پي تكبيرة الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است .
. . .
سهراب سپهري
ادامه در پست بعدي
به كجا چنين شتابان ؟
گون از نسيم پرسيد .
دل من گرفته زينجا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان ؟
همه آرزويم ، اما
چه كنم ، كه بسته پايم
به كجا چنين شتابان
به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت بخير امْا
تو و دوستي ، خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها ، به باران
برسان سلام ما را
شفيــعي كـد كــني
آب را گـل نكنيـــم
در فرو دست انگار ، كفتري مي خورد آب
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام
بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است
مردمش مي دانند كه شقايق چه گلي است
بــي گمان آنجا ، آبـــي ، آبــي است
غنچه اي مي شكفد اهل ده با خبرند
چــه دهـــي بايــد باشد !؟
كوچه باغش پر موسيقي باد
مردمان سر رود ، آب را مي فهمند
گــل نكرد ند ش ، مـــا نيز
آب را گــــل نكنيــــم
يا كه در بيشه دور ، سيره اي پر مي شويد
يا در آبادي ، كوزه اي پر مي گردد
آب را گـــل نكنيم
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداري
تا فـــرو شويد اندوه دلي
دست درويشي ، شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب
زن زيبــــايي آمـــد لــب رود
آب را گـــل نكنيم
چه گــوارا اين آب
چه زلال ، اين رود
مردم بالا دست چه صفايي دارند
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد
من نديــدم دهشــان
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام
بي گمان در ده بالادست ، چينه ها كوتاه است
مردمش ميدانندكه شقايق چه گلي است
بي گمان آنجا آبي ، آبي است
غنچه ها مي شكفد ، اهل ده با خبرند
چه دهــي بايد باشد
كوچه باغش پر موسيقي باد
مردمان سر رود ، آب را مي فهمند
گل نكردندش ، ما نيز
آب را گــل نكنيم . . .
مـلكا ذكـــر تو گـويم كه تو پـاكي و خـدايي
نروم جز به همان ره ، كه توام راه نمــايي
همه درگاه تو جويم ، همه از فضل تو پويم
همه توحيـد تو گويـم ، كه به توحيد ســزايي
توحكيمي ، توعظيمي ، توكريمي ، تورحيمي
تــو نمـــايندۀ فضلي ، تو ســــزاوار ثنــايي
نتوان وصف تو گفتن ، كه تو درفهم نگنجي
نتوان شبـه تو جستن ، كه تو در وهم نيـايي
همه عــزّي و جلالي ، همه عــلمي و يقيني
همه نوري وسروري ، همه جودي و سخايي
همه غيبـي تو بداني ، همه عيبــي تو بپوشي
همه بيشي تو بــكاهي ، همه كمّــي تو فزايي
لب و دنــدان سنــايي همه توحــيد تو گــويد
مـگـر از آتس دوزخ بودش روي رهــــايي
سنايي